همسرم خیلی پنهونکاره؛
خیلی زیاد؛
اما خبرای خونه ما رو سریع به مادرش اطلاع میده.
یه بار گوسفند قربونی کردن، به من نگفت.
اومد خونه ما. مامانش زنگش زد... گفت دارم میرم گوشت قربونی بدم به فلانی.
گفتمش گوشت قربونی کجا بوده؟ دیگه مجبور شد بگه.
منم اصلا به روش نیوردم.
تا اینکه یه شب بهم گفت قراره فردا برنج نذری بپزیم.
از ساعت ۵ صبح هی آمار کارای نذری رو بهم گفت.
دیگه آخر شب اومد خونه ما.
بازم دست خالی.
من ندیده و نخورده نیستم؛ اما خب توقع معرفت داشتم ازش.
بهش گفتم تو این همه آمار نذری رو گفتی بهم، خب حداقل یکمم برا من میاوردی.
عصبی شد و رفت خونه و من از واکنش مادرشوهر و خواهراش متوجه شدم پشت سرم خیلی بد گفته و تهشم برنجای ته دیگ که سوخته بود رو اورد برام.
من باز به رو خودم نیوردم؛
ولی خانوادهم خیلی ناراحت شدن و منو دعوا کردن که چرا گله کردی ازش.
آخه به نظر خودم، این زندگی، زندگی نیست!
هرچی میگم من منظورم معرفتش بود... کسی درک نمیکنه؛
واکنش خوب در برابر این رفتارها چیه؟