مادرشوهر من از اول ازدواجمون روی خوش نشون نمیداد بریم خونش همیشه اخم و تخم
مدام هم دعوا درست میکنه توی زندگیمون تا این اخر کار که به دعوای ناجور درست کرد که من میخواستم از خونه بزارم برم دیگ و شوهرم بزور جلومو گرفت ولی من گفتم دیگه این تو بمیری از اونا نیست من دیگه هیچ رفت و امدی نمیکنم،شوهرمم حق میده بهم و چندبار به مامانش گفته دیت از سر زندگیمون بردار ولی بازهم دلش میخاد من بگذرم و بریم اونجا
حالا مادرشوهر دعوت کرده و اصلا به روی خودش نمیاره چه چه گندی زده و اصرار اصرار حتما باید بیایید وگرنه پدرشوهر با من دعوا میکنه و عصبی میشه و فلان و هی قسم ایه که حتما بیایید
همیشه این رواله دعوا درست میکنه بعد دعوت میکنه و به روی خودش نمیاره
ولی من دیگ این دفعه دلم صاف نمیشه