مجرد که بودم، هیچ خواستگاری نداشتم.
۲۴ سالگی یکی اومد که دوتا نامزدی به هم زده بود، حرومخور بود، دروغگو بود، بدچهره و بیفرهنگ بود
و من از ترس تنها موندن باهاش ازدواج کردم.
کمکم تموم این چیزا رو بعد عقد فهمیدم.
سعی کردم درستش کنم که نشد و آخرشم اون گفت که نمیخواد زندگی کنه باهام و ۴ ماهه درگیر طلاقیم.
چرا هیشکی نخواست با من زندگی کنه رو نمیدونم؛
حتی این آدم به شدت ناخوب که هزارجا خواستگاری رفت و کسی زنش نشد و از سر اجبار اومدن خونه ما.