افکارش خیلی وقته باهامه کلا زندگی سختی دارم دوران قبل تابستون چون معلم ابتدایی هستم بخاطر دانش اموزام لحظه اخر منصرف میشدم پیگیرش نمیشدم حالم باهاشون خوب بود
چند روزیه حالم اصلا خوب نیست دیگه حتی به کارای شخصیم هم نمیرسم
امرپز مادربزرگمو دکترا جواب کردن
اون نباشه نه جا واسه زندگی کردن دارم نه از دست بابا و عموهای معتادم میتونم زندگی کنم
خواهر معلولمو چیکار میکنم
با ترس کتک و تکرار تجاوز عموم چجوری بدون مامانجون زندگی کنم
قرص لوزارتان فکر کنم واسه فشار گرفتم و چند تا افت قند و پرانول و اینا
انقدر فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم خستم
ولی کاش منم مثل بقیه فقط یه خانواده نرمال داشتم باهمه بیپولی ها و دعواهاش فقط یه پدر و مادر همین