سلام دوستان من ۱۹سالمه و ی دختر ۴ساله دارم خیلی خیلی زود ازدواج کردم ۱۱سالم بود نامزد شدم ۱۴سالگی ازدواج ۱۵بچه دار شدم میدونم خودم انتخاب کردم ولی ۱۱سالم بود پدری نبود بالای سرم ک بزنه تو گوش خاستگار بگه دختر من بچس فوت نشده ها طلاق گرفتن پدر مادرم ما بچه ها با مادرمون زندگی کردیم پدرم رفت زن گرفت ی حالی نپرسید مادرمم ک انگار از خدا خواسته ما از سرش باز بشیم ههمونو زود داد رفتیم آبجیم ۱۳سالگی داداشم ۱۷سالگی منم ک ۱۱ بیخیال این ک زود ازدواج کردم از ازدواج خیری ندیدم ن شوهرم پول داره ک اصلا بخدا اینش مهم نیس برام ولی ن محبت بهم بلده و این ک با این ک من فقط ۱۵سالم بود و بچه و خوشگل بودم ولی تو بارداری بهم خیانت کرد وقتی خونه نبودم چند بار زن آورده بود خونه الانم ادامه میده من بعد زایمان متوجه شدم و چون نخواستم بچشم مثل من بشه بچه طلاق سوختمو ساختم شاید قضاوت کنید بگید طلاق برای بچه هم خوب بود ولی بخدا ن من کشیدم میخوام دخترم محبت پدر ببینه پدر مادرشو کنار هم ببینه تو خانواده بزرگ بشه غذای گرم بخوره فردا پس فردا شوهر کرد یکی باشه بره تحقیق براش یکی باشه پشتش بهش گرم باشه میدونم ی مادرم میتونه ب بچش اینارو بده ولی کافی نیست
حالا همه اینارو گفتم ک بدونید چرا حسرت زندگی بعضی هارو میخورم
الان تو خیابون هم سن و سالامو میبینم ک با دوستاشون میرن کافه بستی رستوران شهربازی میگن میخندن من جوونی ک هیچ نتونستم بچگی کنم حتی شاید باورتون نشه ولی بخدا نامزد ک بودم در اتاقمو میبستم با عروسکام بازی میکردم الان دختر عمه شوهرم ک باهام هم سنه و همکلاسی بودیم مجرده پدرش مثل کوه پشتش مادرش نمیزاره دست ب سیاه و سفید بزنه کلی دوست داره(دختر) میگرده میخوره مینوشه میپوشه میخوابه ن غمی داره ن فکردی ن کاری ن دردی راستش گاهی بهش حسودیم میشه با این ک دوسش دارم بخدا ولی میبینم پدرش از سرکار میاد اول دخترشو بوس میکنه بهش پوتوجیبی میده دلم میگیره کاش کاش منم طعم خوشبختی رو میکشیدم از من ک گذشت ولی خوشبختی دخترمو از خدا میخوام
لطفا اگه بچه داشتین بمونیدو زندگی کنید چون بچه طلاق بودن خیلی سخته هم بی پشت و پناهی هم تنهایی هم ....