دوسال عقد بودم ومادرش خیلی اذیتم کرد آخرشم سکته کرد ونصف بدنش لمس شد وبه من گفتن عروسی کن بیا توخونهی مادرش وازاون مراقبت کن ومن قبول نکردم وگفتم وظیفهی من نیست خانوادش فحش وناسزا بهمون گفتن خودش کلی بی احترامی به پدرم کرد گفت دخترت تیکهی مانبود خواهرش گفت دختر فامیل داداشمو میخواست ولی مااومدیم تورو گرفتیم تو خوب نبودی......خلاصه مادرش چندماه پیش فوت کرد وگفتن پدرتنهاست وباید بیاین پیشش زندگی کنید من بازم قبول نکردم وگفتن تو زندگی کن نیستی بلدنیستی
درنهایت تصمیم به جدایی گرفتم وقتی که هیچ حرمتی برام نمونده بود الان خاطراتش ازتوی ذهنم میگذره ولی تلاش میکنم فراموش کنم کسی را که لیاقتم را نداشت