2777
2789
عنوان

خاستگار

115 بازدید | 4 پست

اولین باره که اجازه دادیم خاسنگار بیاد تو خونه 

بعد از همون اول ناراحت بود هی میگفت وای باید خونه تمیز کنیم وای خونمون خوب نیست و فلان 

حالا ام شنیدم بابام گفت چرا مبلا رو جا به جا کردید مامانم گفت بزار اینا بیان و برن عقدش خالی بشه 

حالا نمیدونم منظورش از این حرف من بودم یا مادر پسره که انقدر اصرار کرد اخه ما گفتیم نه ولی اصرار کرد گفت بزارید بیام خونتون حالا و ... 

واقعا ناراحت شدم از این حرف مامانم حتی نمیتونم صبر کنم تا فردا که ازش بپرسم منظورش با من بود یا نه 

اصلا به فکر من نیست که شاید این کیس مناسب باشه فقط از اول هی میگفت بگسم نه بگیم نه انگار میخواد من تا اخر عمر مجرد بمونم که بعد همینو بزنه تو سر خودم 


واقعا در تعجبم که با این شرایط چطوری میخوام ادامه بدم 

همه را بخشیدم جز کسانی که مرا از سمت آبادم ویران کردند

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

من قبلا خواستگار سمی داشتم هزار دفعه اصرار میکنن که بیانبعدش که میان خودشون میزنن زیر همه چیکه بگن م ...

آهااا 

نه کلا حرف مامانم😵‍💫🤯🤯🤯🤯

همه را بخشیدم جز کسانی که مرا از سمت آبادم ویران کردند

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز