اولین باره که اجازه دادیم خاسنگار بیاد تو خونه
بعد از همون اول ناراحت بود هی میگفت وای باید خونه تمیز کنیم وای خونمون خوب نیست و فلان
حالا ام شنیدم بابام گفت چرا مبلا رو جا به جا کردید مامانم گفت بزار اینا بیان و برن عقدش خالی بشه
حالا نمیدونم منظورش از این حرف من بودم یا مادر پسره که انقدر اصرار کرد اخه ما گفتیم نه ولی اصرار کرد گفت بزارید بیام خونتون حالا و ...
واقعا ناراحت شدم از این حرف مامانم حتی نمیتونم صبر کنم تا فردا که ازش بپرسم منظورش با من بود یا نه
اصلا به فکر من نیست که شاید این کیس مناسب باشه فقط از اول هی میگفت بگسم نه بگیم نه انگار میخواد من تا اخر عمر مجرد بمونم که بعد همینو بزنه تو سر خودم
واقعا در تعجبم که با این شرایط چطوری میخوام ادامه بدم