ایام اربعین بود ورفته بودیم حرم امیرالمومنین تمام شب توجاده بودیم خیلی خسته 😩 بودم باکوله واردحرم شدم خیلی شلوغ بود اکثرا خواب 😴 بودن وعده ای هم دعامیخوندن بعضیا هم نشسته ودرحال صحبت بودند منم بعداز سلام دادن به آقا میخواستم بشینم که یه خانم ایرانی (شهرشونمیگم)بهم گفت الان دوستام میان اینجا نشین منم چیزی نگفتم کمی اونطرفترنشستم ولی خیلی خوابم میبرد اون خانمه هم اصلا کسی نیومدپیشش وخودشم داشت باخانمای دیگه بلندبلندصحبت میکردومیخندیدن
دوباره چون کسی نبود اومدم درازکشیدم بازگفت یکم جمعتربخواب جای منم باشه دیگه ازحرص بلندشدم نشستم وهیچی نگفتم فقط خیلی ناراحت 😢 شده بودم داشت اشکم در می اومد که یه خانم عرب به ستون تکیه داده بود بهم اشاره کردبیاپیشم وقتی رفتم کلی باعربی واشاره باهام صحبت کرد قربون صدقه م می رفت بچهها بخدا تموم اون خستگی وناراحتیا یادم رفت چقدرآقامون مهربونن یامولا علی حاجت همه حاجت دارهاروبده هرکسی هرمشکلی داره به دعای شمابرطرف بشه آقای مهربونیها