من و همسرم خیلی با هم فرق داشتیم؛
از نظر سطح فرهنگی، اجتماعی، تحصیلات و...
با بابا و داداشش شریک بود و اگر به من پول میداد یا سفر میرفتیم باید به کل خانوادهش توضیح پس میدادیم.
کلید در خونه هم رو داشتن.
نظافت شخصیش رو رعایت نمیکرد.
دروغ براش یه چیز عادی بود.
قشنگ حرف نمیزد.
تو جمع براش مهم نبود که دست تو دماغش بکنه حتی!
منم واسه تموم این چیزا ایراد میگرفتم.
اوایل دوستم داشت...
حالا سه ماهه ولم کرده و رفته.
به نظرتون عشق و دوست داشتن برای این زندگی کافی بود؟
نمیدونم واقعا دوستم نداشت و رفت یا چون انقد فرق داشتیم گفت جدا بشیم.
منم اذیت میشدم تو این زندگی؛
همیشه آرزوی مرگ داشتم.
مخصوصاً اینکه از سر ناچاری زنش شدم؛
اما نمیخوام مطلقه باشم.