شبی خسته بودم چشمامو بشتم گفتم به ربع دیگه میرم می خوابم فعلا استراحت کنم
وهمینجوری خواب رفته بودم
نیم ساعت پیش حس کردم یه چیزی رو دیتمه
بیدار شدم دستمو تکون دادم افتاد
و چند دقیقه مجددا رو پام حس کردم
لامپ رو روشن کردم چیزی نبود
دس آخر بلند شدم اومدم تو حیاط ( تابستون تو حیاط می خوابیم)
دیدم مامان همینجوری خواب رفته و پتو نداره!!!
جای خودم انداختم پتو انداختم رو مامان
الان میگم شاید اون چیزیکه منو از خواب بیدار کرد
فقط دست خدا بود که
بیام پتو بیارم برای مامان واتفاقی نبوده.
اینجا شب هاش واقعا سرده