پسرکم...عزیز دل مادر ...من تورو به دنیا نیاوردم ولی بدون:زیباترین روز های زندگیمو کنار تو گذروندم فرشته کوچکم...از همون لحظه که دست های نحیف و کوچیکت رو روی صورتم کشیدی شدی شازده کوچولوی من😅💔...شدی تکه ای از وجودم...تورو با همه عشق و محبت مادریم وصله زدم به تنم شیرین زبون مادر ...تا بشی پاره تنم ...پاره جدا نشدنی تنم...همون لحظه که فیلم شکنجه شدن آوا کوچولو رو دیدم...با خودم گفتم چطور میشه؟؟؟؟مهر این بچه ای معصوم به هر دل سخت و سنگی رسوخ میکنه...چطور انقدر تنفر؟چطور انقدر بی رحمی؟پسرکم ...از همون روزی که قرار شد مادرت باشم...با خودم عهد بستم اگرچه به دنیات نیاوردم...اما دنیایی رو برات به ارمغان بیارم...دنیایی پر از عشق...پر از محبت...بغلت کنم...قربون صدقه ان برم و عشق و محبت مادریم رو به پات بریزم...این نامه ازطرف مامان آیسانه...به میکائیل کوچولو ...پاره تن مامان🙂💕مهربان باشیم ...با کودکانی که گاهی جز خدا ، پناهی ندارند...
نزول نصرت الهی، قواعد و سنتهایی دارد. به میزانی که با سنتهای الهی همراه شوید، نصرت الهی را دریافت میکنید و پیروزی دین خدا به دست شما واقع میشود....اللهم نشکوا الیک فقد نبینا و غیبت ولینا....
درس را برای فهمیدن دوست داشتم اما وقتی میدیدم میان این مدرسهها، فهمیدن که نه، حفظ کردن مهم است، درس هم محبوبیتش را از دست داد و بزرگترین مقصرش همان معلمها و نظام آموزشی ای بودند که آمدند و در گوشمان نوار پرکردند. نمی گفتند شعرهای نظامی را بخوانید و با لیلی و مجنون زیبایی عشق را بفهمید، میگفتند قافیه وردیف را پیدا کنید!به ما یاد ندادند آرایهی عشق خسرو و شیرین راببینیم، فقط گفتند زیر آرایهها خط بکشید!کتاب درسی به من یاد میداد انتگرال را، اما هیچوقت به من لا بهلای آن هزاران صفحه درس،درس دوست داشتن و زندگی نداد، میان حجم عظیمآن کتابها نگفتند برای آرزوهایتان بجنگید...نگفتند چگونه با مشکلات روز مرهمان دست وپنجه نرم کنیم و زخمی نشویم…