بچه بودم نمیزاشتن که بچگی کنم و اپتدایی بودم نمیتونستم خوب درس بخونم وحتی کتکم میزدن ،یادمه لگذ زدن بهم خوردم بع دیوار و بهم گفتن تو چی کم داری تو زندگیت و رفت،الکی کتکم میزدن و سرمو میکوبیدن به دیوار ،بزرگ شدم درسم بهترشد نشونشون میدادم زیاد جدی نمیگرفتند ،داشتم ی حرفه یادمیگرفتم اون موقع دبیرستان بودم داشتم برای فامیلمون توضیح میدادم پدرم گفت بسه و انگار از اینکه من صحبت میکردم اونا مایه شرمشون بود ،تو هرجمعی میرفتیم مندصحبت میکردم مادرم غصش میگرفت ودوس داشتن من لال شم از همین زو اعتماد به نفسم ب شدت پایینه و میرم بیرون فکز میکنم همه دارن نگام میکنن،میخام رستوران غذا بخورم فکر میکنم دارن منو تحلیل میکنن،میرم عروسی فکز میکنم از همه زشت تره لباسم و وقنی جلوی افرادی قرار میگیرم فکر میکنم اونا میدونن چقدر خانوادم بی ارزشم کردن و لحن کلامیم سریع صمیمانه میشه تا باهام بد برخورد نشه و ....