من از خیلی روزای سخت تری گذشتم
همیشه به خودم میگفتم ستاره تو که تو زندگیت نبود پدر مادر کشیدی اعتیاد خانوادتو دیدی و هزااار تا اتفاق دیگه عاشق نشی این که دست خودته
همیشه میترسیدم از اشتباه کردن از اعتماد کردن
تو ۲۳ سالگی درحالی که سرگرم پیشرفت و زندگی خودم بودم پسری اومد تو زندگیم گولم زد البته بیشتر حماقت من بود بی تجربگی بود
پسر خوب میدونست چی بگه چیکار کنه ادعا کرد قصدش خیلی جدیه
ولی تو رابطه دروغ میگفت تا دلتون بخواد پنهون کاری میکرد بد دهن بود افتضاح در حدی که به پدر مادر خودشم فوش میداد من
من اونوقت یه بچه درس خون معلم یه شخصیت خیلی متین تو سطح شهر میشناختنم دبیر استعداد درخشان هستم
بعد همچین ادمی تو زندگیمه اصلا نمیشد حرفزد بی منطق فقط ظاهر خیلی خوبی داشت و درامدش خوب بود خانوادش از خانواده معتاد من بدتررر
تحصیلات نداشت اصلا چی بگم هیچ حرف مشترکی نداشتیم دورش پر زن
من خرررر تا یه حدی باهاش رابطه هم داشتم البته بیشتر از یک بار نشد ولی خب حماقت محض بود و جدا شدم