دو ماهه از هم جداییم؛ ولی فردا تازه کارای قانونیش شروع میشه.
من زار زدم و تو تنهایی مردم.
یه شب وقتی داشتم میمردم از تنهایی...
داداشم اومد گفت که تو گلفروشی دیدتش و یه دختر رو سوار کرده و بردتش شام!
باورم نمیشه!
دو سال زندگی رو چه جوری فراموش کرد؟
چگونه ما را فراموش میکنید؟
ما روزی جزئی از شما بودیم.