باهم قهر بودیم توی تاپیک قبلیم هست مقصرم خودش بود
بعد از سرکار اومد سریع رفت زیر پتو مثلا بخوابه من بستنی خریده بودم بردم براش چند باری تعارف کردم گفت میخوام بخوابم خستم این چیزا بعد گفتم خب منم خستم
بعد گفت عین سرطان میمیونی🥲 خدا نمیکشم از دستت راحت شم منم گریه کردم بلندشدم رفتم تو اتاق اونم خوابید