نمیدونم چرا ولی از قربانی بودن خستم
از این که من به فکر همه عزیزام باشم و کسی به فکر من نباشه
من پدر مادرم تو نوزادی جدا شدن مادرو که نذیدم پدرمم یه ادم بیکار معتاد عموها معتاد همه طلاق گرفتن خونه مادربزرگمن منو خواهر دوقلوی معلولم هم دست مادربزرگ بزرگ شدیم
یهو بین حرفا کاملا بی منظور عمم گفت شما بچه بودین هیچ کس سمت شما نمیرفت همه بدشون میومد چون پدر مادرتونم ولتون کرده بود فقط مامانجون تو اتاق جدا بزرگتون کرد حتی باباجون میگفت مرگ موش بدین من بذارم دهنشون بمیرن اینا باباشونم بالاسرشون نمیشه چه اینده ای میخوان داشته باشن
میدونم شرایط همیشه براشون سخت بوده
دیگه الان ۲۴ سال گذشته
شغل خودمو دارم جایگاه خوبی رسیدم
ولی خب همیشه بخاطر پدرم و خانوادم سرافکنده هستم
هیچ وقت یادم نمیره چه روزایی گذشته
هفتم تیزهوشان قبول شدم مدیر مدرسمون هزینه هامو داد نمیفرستادنم
با رتبه ۴۱۷ کنکور مجبورم کردن برم فرهنگیان سال ۹۸ شهر دور دانشجو بودم گوشی دستم نمیدادن با گوشی دوستام زنگ میزدم وقتی دلم تنگ میشد
بعدش با اولین حقوقم گرفتم
چی بگم بعد فوت بابابزرگم تعرض جنسی عموم شروع شد
زندونی شدم تو انباری با این که عمه و مامانبزرگم میدونن عموم تو خونه میگرده من درها باید قفل باشن تا در امون باشم
راه نجات نیست خیلی راه هارو رفتم
الانم که خواستگارم خوبه همه جوره ولی راجب خانوادم میپرسه حالم بد میشه
میدونن
ولی بنظرم انقدر اوضاع رو افتضاح تصور نمیکنن
هیچی درست نمیشه تا وقتی خانوادم همینه
تا کی خودمو با خوندن لیسانس دوم و ارشد و تدریس تا ۹ شب
سرگرم کنم