نه والا
شاید باورت نشه یک ساله داییمو ندیدم
اصلا در جمع های خانوادگی نرفتم
مامانم تابستونی که میخواستم پشت بمونم یکم غر زد
اما با شروع سال همه چی آروم گرفت
یه چیز مهم من پانسیون میرفتم که میدیدم بچه ها درس میخونن واسم انگیزه میشد
نترس هرکاری دلت میخواد بکن
من دیگه توانشو ندارم وگرنه میدونم هیچ کس کاری به زندگی من نداره مگه همه دکتر مهندسن اطرافم به من گیر بدن
وگرنه میموندم