امشب تولدم بود شوهرم از صب سرکاربود تا شب ساعت ۸
بعدش که اومد معذرت خواهی کرد ازم که چرا ازم خبر نگرفته وگفت پاشوبریم شامو بیرون
منم با بیحوصلگی لباس پوشیدم وباهاش رفتم
داخل رستوران که شدیم یهو دیدم یه جا رزرو کرده وکلی تزئین کرده ودوستامو دعوت کرده.
شوکه شدم وخجالت کشیدم خیلی،چون اصلا به خودم نرسیده بودم خیلی بیروح وخسته بودم همه تعجب کردن
به شوهرم نگفتم ولی ازش ناراحت شدم چرابهم نگفت یکم به خودم برسم وآرایش کنم
ازاین به بعدواسم تجربه شد که هرجا برم آرایش کرده ومرتب برم