تو بچگیم (10 سالگی) به یه خانمه کمک کردم چرخ خریدشو براش تا یه مسیری اوردم. وقتی رسیدم سر کوچه مون، گفتم خونه نون اینجاست. دیگه نمیتونم بیام.
اونم تشکر کرد و رفت.
منم چون کلا تو توهم زندگی میکردم، تا ته کوچه رفتم و الکی دم یه خونه وایسادم که اگه تعقیبم میکنه خونه مونو یاد نگیره!!!!
نمیدونم فازم چی بود. یادم میفته خنده م میگیره