نمیدونم چه حکمتی توی سرنوشت من وجود داره ، از وقتی بچه بودم همش توی بدبختی و بدشانسی بودم نه خانواده ام فقط من ، وقتی میخاستن برام لباس بخرن هزار بدبختی یهو میومد وقتی چیزی میخواستم بلا و مصیبت از در دیوار برامون میبارید ولی اگر بقیه خانواده میخاستن پول از آسمون نازل میشد ، بزرگتر شدم ب بدبختی رفتم دانشگاه ملی، پول برا همه چیز بود الی من یادم با پول یارانه دانشگاه میرفتم ب بدبختی چون ملی بود پول ماهانه غذام میشد بعد یه چیزی میموند پول جزوه ام ، دوسه ماهی یه بار خونه میمومدم ، خیاطی میکردم پول لباسی چیزی برا خودم در میاوردم ، هر خواستگاری میومد ب یه بهانه ای رد میشد سر نمیگرفت تا یه نفر اومد متوسط بود همه خانواده راضی شدن ، وقتی نامزد کردیم بد بیاری براش شروع شد خدا شاهده ب چ بدبختی عروسی زدیم عروسی نگم بهتره ، ازدواج کردم شوهرم هر جا میرفت سرکار پولش نمیدادن چن تا وام قرض گرفتیم یه شغلی راه انداخت اونم دو سال نشده ورشکست شد من موندم با کلی بدهی و قسط ، الآنم خداروشکر بعد چندین سال یه جایی استخدام شدم نصف حقوقم برا اجازه و قسط میزی یه چندرغازی ک میمونه اونم برا خرج خونه بازم هر روز یه مشکلی برامون پیش میاد شوهرم ک نگم بهتر فعلن بی شغل مونده نمیدونم چرا زندگی من اینجوری، فکر نکنید ک همه خانواده من با شوهرم اینحوری هستن نه همه شون بهترین خونه ماشین زندگی خوشی ها این من بودم ک اینقدر از همون بچگی بی روزی بودم ، نمیدونم چرا نمیدونم چرا همیشه ۸ من گروه ۹ چرا چرا چرا شاید من آدم بد ذاتی هستن شاید من نفرین شده ام الان ۳۴ سالمه همیشه همه چیز من با آه و حسرت بوده همیشه همیشه همیشه چکار کنم