چون چه پیر چه جون واسه خانوادش عزیز بوده
یاد مامان بزرگم افتادم
قبل عید مارو تنها گذاشت و رفت
بگم هنوز باورم نمی شه که ندارمش دروغ نگفتم
خیلی خوب بود مهربون همه چیز بود برام مثل مامانم دوست اش داشتم
ازبچگی پیشش بودم همیشه
هرچی می خواستم همیشه برام می گرفت
قربون صدقه ام می رفت
همیشه پشتم بود
حواسش بهم بود
خیلی دوستم داشت
حتی وقتی سکته مغزی کرد
خیلی تو بیمارستان بود چند بار رفت خونه دوبار رفت بیمارستان
رفتم پیشش برگشت گفت خیلی دوستت دارم
کلی قربون صدقه ام رفت
نزدیک های صبح بود که خبر دادن که از پشیمون رفته
باورم نمی شد تا رفتم دیدم رو تخت خوابیده تکون نمی خوره
تا دیدم همه گریه می کنن
رفتم نشستم پایین تخت تا تونستم صورتش بوس کردم
گریه کردم
هنوزم باورم نمی شه که دیگه ندارمش
هنوزم داغش تازه هس برام
خدا همه عزیز هایی که از دست دادیم همه ماهاااا رحمت کنه
شما بعضی هاتون منو می تونید درک کنید
من مامان بزرگم از دست ندادم
من دوتا مامان داشتم
که الان یکیش نیس
امیدوارم هیچکی داغ نبینه
اگه می شه برا مامان بزرگم فاتحه بخونید