به حدی که دور از جون پسرم زبونم لال زبونم لال دردش بجونم آرزوی م ر گ ش رو داشتم ازش بدممیومد از خودمم همینطور
همش به فکر خودکشی بودم
که رفتمروانپزشکدارو مصرف کردم و شکر خدا خوب شدم و الان عاشق پسرمم و حاضرم جونم رو هم براش بدم ولی یه موضوع خیلی اذیتم میکنه اونم اینه که با وجود اینکه پسرم الان یک سالشه ولی من مدام دلتنگ زندگی دو نفره قفلیمم مدام لحظه به لحظه زندگی الانمو با اون گذشته دو نفره قبلیم مقایسه میکنم همش میگم کاش دیرتر بچه دار میشدم
این تفکرات هم خیلی بهم احساس غم و حسرت میده هم خیلی عذاب وجدان
به نظرتون این احساساتم ادامه همون افسردگیه؟؟
یا طبیعیه؟؟اگه طبیعیه کی برطرف میشه
خیلی در عذابم