2777
2789
عنوان

دزدگیرلباس

| مشاهده متن کامل بحث + 322 بازدید | 28 پست
یجا رفتم لباس فروشی لباس های بادزدگیررو دورش راچیده بودن چنتاش رو برده بودن همشون انداخته بودن یه گو ...

😐

بگويارب،چه بدگفتم چه بدكردم كه خويشتن را نزدت ديوودد كردم؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خود فروشنده نگفت بعدا چه جوری بازش کنی؟

یا نگفتی راهت دوره نمی تونی برگردی؟

تا حالا شده حس کنی خدا داره پا به پات اشک می ریزه؟اون موقعی که حاجتی داری و به صلاحت نیست و بی تابی می کنی میگی خدایا آخه چرا؟خدا برای غصه خوردنت برای عجول بودنت برای بی تابیت پا به پات اشک می ریزه . من این لحظه رو حس کردم 💛🧡❤
اخه جای دیگه ای ببری باز کنه خیال بد میکنهشماره تماسشون نیست زنگ بزنی از خودشون راه حل بخوای یا شاید ...

چرا اونجا کارت کشیدم رسیدشو نگه داشتم احتمالا رو اون باشه زنگ میزنم ببینم چی میگه

بگويارب،چه بدگفتم چه بدكردم كه خويشتن را نزدت ديوودد كردم؟
خود فروشنده نگفت بعدا چه جوری بازش کنی؟یا نگفتی راهت دوره نمی تونی برگردی؟

اصلا اونجا متوجه نشدم مونده روش نه فروشنده متوجه شد نه من برقم که نبود موقع خروج بوق بزنه آوردم خونه دیدم

بگويارب،چه بدگفتم چه بدكردم كه خويشتن را نزدت ديوودد كردم؟
🤣🤣🤣🤣وای چقد مغزامون کثیفه

🤣مغزمون کثیفه ولی ب بعدش ک چجور بازش کنیم هم باید فک کنیم البته داخل دیجی کالا میفروشن ازش

ماهر دو افسرده ایم🥺من احساس میکنم اونی که تو دنبالش میگردی منم 🥺منم احساس میکنم اونی که من دنبالش میگردم تویی🥺
چه جوری؟فندکو بگیریم زیرش گرم شد باز میشه

نه بابا فقط پلاستیکش آب میشه اون آهنا که نمی سوزه از هم باز بشه یهو لباسم می سوزونی

تا حالا شده حس کنی خدا داره پا به پات اشک می ریزه؟اون موقعی که حاجتی داری و به صلاحت نیست و بی تابی می کنی میگی خدایا آخه چرا؟خدا برای غصه خوردنت برای عجول بودنت برای بی تابیت پا به پات اشک می ریزه . من این لحظه رو حس کردم 💛🧡❤
آخه باید سیصد تومن کرایه بدم تا اونجا لباس فروشی دیگه می‌تونه باز کنه؟

چه فکری با خودشون میکنن؟ فک میکنن لباسو دزدیدی

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792