بعد ۶ ماه میخواستم امروز برم پیش شوهرم مغازش باهم ناهار بخوریم ی جوری باهام حرف زد ک نرم
بد هی گفت بیا گفتم نمیام
امروز ناهار درست مرده بودم بد مغازش سر کوچمونه خیلی نزدیکه گفت تنهام نمیتونم مغازه رو ول کنم ناهار بده بیارن
یا خودت بیا
این خودت بیا رو ی جوری گفت میدونست من خودم میگم مثلا خواست ی تعارف بزنه
خلاصه الان زنگ زد بد اینجوری کرد نمیای پیش شوهرت کی میای گفتم اومم میام
بد کفت میخوای گرمه نیا بده غذارو بیارن
اینای ک میگم از دلسوزی من نکفت قشنگ معلوم بود دوس نداره من برم از اولم تو پیچوندنم بود
خیلی ناراحت شدم خیلی زیاد هرچی بعدش گفت بیا گفتم نمیام ی بار دیگه ام همین کارو مرده بود ۶ ماه نرفتم مغازش
بد شیش ماه گفتم امروز برم اونم ک اینجوری