بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
شما امکان نداره یه آدم دروغگو رو پیدا کنی که به حرفای کسی اعتماد کنه... یا آدم خیانتکاری که باور کنه طرف مقابل بهش متعهده... اکثر آدمای مهربون هم نمیتونن تصور کنن کسی بتونه بهشون آسیب بزنه... میدونی هر آدمی دنیا و آدماشو همونجوری میبینه که خودش هست!:)
شما امکان نداره یه آدم دروغگو رو پیدا کنی که به حرفای کسی اعتماد کنه... یا آدم خیانتکاری که باور کنه طرف مقابل بهش متعهده... اکثر آدمای مهربون هم نمیتونن تصور کنن کسی بتونه بهشون آسیب بزنه... میدونی هر آدمی دنیا و آدماشو همونجوری میبینه که خودش هست!:)
حالا چون خودمون تجربه نداشتیم دلیل نمیشه تجربیات دیگران رو انکار کنیم با احترام
و البته منم بختک و قبول ندارم اکثر مواقع فلج خواب هستش که بعضیا بابختک اشتباه میگیرن، برای همین پرسیدم دیدیش یا نه
شما امکان نداره یه آدم دروغگو رو پیدا کنی که به حرفای کسی اعتماد کنه... یا آدم خیانتکاری که باور کنه طرف مقابل بهش متعهده... اکثر آدمای مهربون هم نمیتونن تصور کنن کسی بتونه بهشون آسیب بزنه... میدونی هر آدمی دنیا و آدماشو همونجوری میبینه که خودش هست!:)
دیگه توهم دیداری و شنیداری از بزرگترین نشانه های فلج خواب یا همین بختکه
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی، خداوندا... اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بی اندازی و شب آهسته و خسته، تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر میگویی... نمیگویی؟! خداوندا... اگر در روز گرماخیز تابستان، تنت بر سایه دیوار بگشایی، لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر... عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی... نمیگویی؟! خداوندا.... اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی، پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت، *خداوندا تو مسئولی* خداوندا.... تو میدانی که انسان بودن و ماندن، در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
نه هرموقع بختک میچفته یه چیز سیاه میبینم رومه دیشبم انگار یکی سیلی زد بهم چشامو که باز کردم یه چیز س ...
سرچ کن تو همین سایت دوستان تمام علتها و توهمات و راهکارهاش رو توضیح دادن
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی، خداوندا... اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بی اندازی و شب آهسته و خسته، تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر میگویی... نمیگویی؟! خداوندا... اگر در روز گرماخیز تابستان، تنت بر سایه دیوار بگشایی، لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر... عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی... نمیگویی؟! خداوندا.... اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی، پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت، *خداوندا تو مسئولی* خداوندا.... تو میدانی که انسان بودن و ماندن، در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.