بچه ها الانخونه مامانم بودم داشتم از فامیلا شوهرم بهش میگفتم تعریف میکردیم بعدا عصبانی شده میگه هر دفعه میای اینجا از مادر شوهرت تعریف میگنی و جاری و خواهرشوهر ببینی چکارت کردن ک همش تو مغزت اونان بیام به مادر شوهرت ی چی بگم بشینه سر جاش چکار تو داره رو مغزت میره ک هر دفعه میای از اونا میگی .
میگم ن بابا کلی دارم تهریف میکنم خوب هر کس مامانشو ببینه ممکنه درد ودل کنه تعریف کنه میگم یکار نکن شوهرم فکر کنه همه چیو میام بهت میگم .
میگه بس ک حرصت دادن باد کردی همش غمگینی اگه انقذر اذیتت میگنم طلاق بگیر ب شوهرتم پیام بدم ببینم تو چرا انقدر ناراحتی میگم من ناراحت نیستم کلی دارم با تو تک و تعریف میگنم . تو نباید ک دخالت کنی تو زندگیم پیش شوهرمم تو ادم بده بشی بگه مامانم خیلی خوبه مامان این فلانه غربته . دخالت میکنه .
ولی مامانم نمیفهمه اگع من و اجیم ذره ای ناراحت باشیما قاطی میکنه حالا میخواد هر کی باشع
داشتم تعریف مادر شوهرمو میکردم براش چون دیشب جاریم اومد ذو پله هامون نشست با مادر شوهرم تو ی ساختمونیم مادر شوهرم بهش محل نداد رفت درو بست تلویزیون زد ی تعارف نزد این بره تو . منم ب جاریم تعارف زدم بیاد خونمون دلم سوخت اینهمه راهو اومدو بودو این هیچ حتی بهش نگفت بیا تو
مورد بعدی هم اینکه مادر شوهرم اختیار شوهرمو گرفتع صبا ک خودم مثلا میگم به شوهرم صبونه میدم ردش میکنم بره سرکار میگه ن خودم باید پسرمو رد کنم بره خودم باید نمیذارع من شوهرمو خودم رد کنم.
صداش میزنه لباساشو نیگیره میشوره جورایاشو کفشاشو انگار من وجود ندارم . شوهرمو میکشع سمت خودش همش قربون صدقش میره میگه پسرمه خودم باید نوکریشو کنم کاراشو کنم من داشتم اینا رو برا مامانم تعریف میکردم عصبانی شد کاش نمیگفتم کاش