من فردا و پس فردا مهمون دارم .
مادرم امروز اصرار کرد که ناهار با شوهرم بریم پیششون و من گفتم نمیتونم باید خونه رو تمیز کنم و اماده شم واسه فردا که مهمون دارم .
شوهرم کارش ازاده و هر روز تا ساعت یک ظهر میخوابه .خودمم از این زیاد خوابیدنش کلافه م ولی کاری به کارش ندارم .
مامان بابام گفتن خب ما میایم بهت کمک میکنیم خونتو تمیز کنی ما دلمون گرفته ناهار بیا اینجا .
گفتم مامان خب غروب میام دیگه بذار خودم خونه رو تمیز کنم بعد ݝروب میام الان نیاید .
ولی اصرار کردن و به زور اومدن خونه م.
مامان بابام ساعت ۱۱ اومدن کمکم کنن .
شوهرم بیدار شد و عصبی شد که چرا اومدین کمک کنین ، چرا جارو برقی رو روشن کردید .
نمیخوام اصلا به زنم کمک کنید
بعد گفت جای من تو این خونه نیست واسه خودتون میاید میرید در رو کوبید و رفت.
بعد زنگ زد گفت حق نداری بری خونشون .
و به حرفش گوش ندادم رفتم پیش مامان بابام .
الان با من قهره