چند ماهه که دیگه طعم خوشی رو نچشیدم. زندگیم پر از گرفتاری شده. چند ماه پیش که همه چیز خوب و عالی بود از محل کارم به امید یک شرایط کاری بهتر استعفا دادم. وارد محیط کاری جدید شدم ولی متاسفانه اونجور که انتظار داشتم پیش نرفت. برگشتم محل کار قبلیم ولی تو یک بخش دیگه گفتن باید وایسی. هر چی دست و پا زدم خواهش و التماس کردم حتی پارتی جور کردم ولی قبول نکردن تو بخش قبلی که بودم کار کنم. بخش جدیدم رو اصلا دوست ندارم و خیلی مشکلات دارم. از طرفی از خانواده دور هستم و مجردی زندگی میکنم و همه ی بار و مسئولیت های خونه رو دوشم هست. خیلی داغونم. احساس میکنم دیگه هیچ وقت قرار نیست طعم خوشی رو بچشم. زندگی خیلی داره برام سخت میگذره
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.