خانوما بابای بنده خدای من دو ساله به شوهرم کمک میکنه و تو حیاطشون کنار گاو های خودش
به گاو های شوهر منم رسیدگی میکنه میگه بزار پیشرفت کنین
بعد دور هم بودیم خونه مادر شوهرم اینا
مادر شوهرم هعی جلوی ما یکی از فامیلاشون رو میگفت که خیلی پولداره بعد میگفت اون با پدر زنش شریکه پدر زنش دلیل پولداریشع
هعی تکرار میکرد سه بار گفت
منم به شوهرم گفتم تو و بابای منم گاوداری بزنین ( میخواستم بفهمونم بابای منم کمک میکنه به ما الان چند ساله گاو مارو نگه میداره کنار گاوای خودش)
بعد پدر شوهرم با مسخرگی گفت نههههه قصابی بزنین
شوهرم طرف بابای منو گرفت گفت بنده خدا دو سالع کمکم میکنه اینهمه زحمت کشیده
مادر شوهرم با مسخرگی حرف رو عوض کرد رو به شوهرش گفت این ( منو میگفت) میگه بابای منم قصابی بزنه!!! اصلا یچیدیگه گفت اخلاقش اینه حرفو عوض میکنه
بعد شوهرم گفت بابای زنم انقدر خوبه من بگم قصابی هم بزنه میزنه نه نمیگه به من
منم گفتم بابام خیلی خوبه دو ساله زحمت میکشه کمک میکنه
بابام دلسوزه و سادس
پدر شوهرمم گفت شوخی میکنم
ولی بیشتر از رفتارهای مادر شوهرم و مسخره کردنش بدم اومد
حس میکنم اصلا درست نتونستم جوابش رو بدم
یچی بگینننن دارم حرص میخورم لعنت به من هر وقت میرم اونجا میام ذهنم آشفته میشه تا یه هفته