اینا رو مینویسم تا فقط توی این سه ماه یادم باشه چه روزایی رو پشت سر گذاشتم ،یادم بیفته به این سادگیا نباید دست بکشم
یادم میاد تازه وارد بخش شده بودم و ۱۸ هفته م بود،روپوشم رو گشاد گرفته بودم،تقریبا اگه خودم نمیکفتم کسی نمیفهمید من حامله ام
چون به رزیدنت مسئولمون هم نکفته بودم باردارم من رو سخت ترین بخش ممکن یعنی اورژانس گذاشته بود ،صبح ساعت شش و نیم باید سرکار میبودم و تا خود ۱ یه سره سر پا بودم،ماهی هم ۱۱ تا کشیک بود ،یعنی کاهی میشد من ۳۰ ساعت پام رو از اورژانس بیرون نمیذاشتم😢
حتی به رزیدنت سال بالایی م هم نکفتم حامله م،ی روز که داشتم بدو بدو میکردم یکی از بچه ها اومد به حالت درد دل بهش گفت این دختر خیلی بی صدا و مظلومه ولی کارشم عالیه،الان حامله ست ولی از صبح تا ظهر حتی یه قطره اب هم نمیخوره،هواش رو داشته باش.بنده خدا سال بالام یه اقای جوونمجرد هم بود ،خیلی خحالت کشید ،گفت به خدا من نمیدونستم،یه هفته ست اینجاست ولی کسی چیزی نکفته.
خدا خیرش بده😅بعد از اون بود که رزیدنت سال بالام همین که میومد اول به من میگفت برو صبحانه بخور تا نخوردی نیا😅دوباره تایم نهار نیم ساعت آف میکرد میگفت برو نهار....نمیذاشت اکوی پرتابلو جابجا کنم یا زیاد بدو بدو کنم
ولی یادمه برخورد اتندم رو.....یادمه بهم گفت تو از پس اینجا برنمیای،الان چه وقت حامله شدن بود؟تو دیکه عقب افتادی و هیچوقت مثل بقیه نمیشی!میرم به رزیدنت ارشد میگم عوضت کنه ،کوشی تلفن رو از دستم میکشید ،سرم داد میزد با اینکه خودشم میدونست بین بچه های دیگه کار من از همه بهتره....
یادمه وقتی همه ی اینا رو میگفت بغضم روتند تند قورت میدادم تا به خیال خودم حفظ آبرو کنم
یادمه همینکه پام رو از دم در اورژانس کذاشتم بیرون و نشستم توی ماشین همسرم،اینقدرررررررر هق هق زدم که همسرم فکر کرد لابد کسی مرده!تند تند به همه زنگ میزد مطمئن بشه پدر مادر من و خودش زنده ن!
اینا رو یادم میمونه