پسرم 6 سالشه
الان سه ماهه زنجانیم پیش خانواده ها
خونمون یزده
زیاد کسیو نداریم تو یزد
پسرم الان اینجا کلی دوست داره کلی ب همه عادت کرده خیلیییییییییی بهش خوش میگذره
همین روزا قراره باز برگردیم یزد تا زمستون اونجایم
جیگرم آتیش گرفته
کاش بمیرم
پسرم باز قراره بره و تنها باشه تنها سرگرمیش میشه کارتن
اینجا خونه نداریم
خونه مادرشوهریم
بخدا اگ داشتم نمیرفتم میموندم اینجا
وقتی میریم یزد همش از پسر عموهاش و دوستاش میگ
پسرم چند روزه تو بغل بابا بزرگش میخوابه
بخدا از الان دارم خفه میشم
نمیدونم چرا فقط خودمو لعنت میکنم
امسال دیگ پسرم کامل میدونه براش سخته