2821
2789
عنوان

سریال وحشی

833 بازدید | 2 پست
وای چقدرررر قشنگگگگگگ
من با دیدن قسمت هفتم یاد ترانه داریوش افتادم

آینده این خونه رو با شمع روشن میکنم

وای وای وای یعنی فکر نکنم هرگز فیلمی به این خوشگلی ببینم من عاشق اونجاش بودم که برق اسانسور رفت بعد نگار گفت نگران نباش خودش درست میشه

انگار داشت زندگیشونو میگفت 

چه دیالوگی!

 بعد یه نور قرمززززز

انگار اون نور همون معنیش خط قرمز بود

وارد خونه شدن جواد گفت چه تاریکه و نگار گفت خوبه که!

بعد جواد شمع را روشن کرد

ولی تاریکی زندگیشون با شمع هم خیلی فرقی نکرد

اون پچ‌پچ ها وقتی نگار سرشو میکنه زیر روسریش و شبیه میت میشه 

انگار اون لحطه ارزو میکرد با همونوعشقش خاک میشد 

کاش خاک میشدی کاش خاک میشدی

تا دگر زنی در جوار تو...

وای سکل ترانه های فروغ

این سریال همش شبیه زمزمه ترانه میمونه!

چه دلچسب چه زیبا 

....

وایییییی اندازه دنیا این سریال قشنگه 

یعنی قشنگگگگگ تر ازش نیست اصلا

فک کن سیدی دنیا نمیومد این سریال زیبا رو کی میساخت 

وایییییی!

 دنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من، درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شدههر شب تو رویای خودم، آغوش تو تن می کنم
آینده این خونه رو، با شمع روشن می کنم
هر شب تو رویای خودم، آغوش تو تن می کنم
آینده این خونه رو، با شمع روشن می کنم در حسرت فردای تو، تقویم مو پر می کنم
هر روز این تنهاییو، فردا تصور می کنم
همسنگ این روزای من، حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیستهر شب تو رویای خودم، آغوش تو تن می کنم
آینده این خونه رو، با شمع روشن می کنم
هر شب تو رویای خودم، آغوش تو تن می کنم
آینده این خونه رو، با شمع روشن می کنمدنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من، درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده
منبع: 

تکنیک های این سریال فوق العاده جالب بود

اون قسمتی که جواد کت و شلوار میپوشه و می ایسته تو قاب در و رعد و برق میزنه درست شبیه عکس انداختن و فلاش زدن دوربین انالوگ بود یه فیگور که یاد یک عشق قدیمو اومده تازه کرده

این صحنه رعد و برق به بارانی بودن سکانس بعد ارتباط داره و سکانس بعد به رمز گشایی یک دختر مرموز که تازه میفهمیم قاتله و از بارون میترسه! تیکه های جالب فیلم وصله پینه نشده که فقط جالب باشه اون تیکه ها درست شبیه پازل سر جای خودشون هستن و در عین حال جذاب...

اون قسمتی که نگار یه طرف کاپوت ایستاده و جواد یه طرف و ازش بازخواست میکنه کاپوت تبدیل میشه به میز محاکمه انگار اونو اون پشت قرار میده و محاکمه میکنه 

اون قسمتی که به زمین فروخته شده نگاه میکنن دوربین را پشت ماشین میکاره یک سوم تصویر سیاهه خطوط طلایی کادر قشنگ تنظیم شدس و جوری فیلم گرفته انگار اون دوتا رو با بک گراند بچه ها در حال بازی تو قاب تلویزیون داریم میبینیم

لوکیشن چیز خاصی نیست یه زمین بایر و یه ماشین خیلی درب و داغون که ادمو یادفیلم برکه گرگ میندازه یه ماشین داغون بزرگ آبی که ارابه مرگه

شخصیت پردازی کاراکترها بسیار عمیقه

جواد ادمیه که میدونه چی میخواد حد و اندازه های زندگیشو میدونه ریسک پذیره اما پاشو از حد خودش فراتر نمیبره و به دیگران اجازه نمیده پاشونو از حد خودشون فراتر بزارن بسیار مهربان مستعصل عاشق و محافظه کار...

نگار به یاد یه عشق قدیمی اونو تو کت شلوار میبینه هم از دیدن یه عشق قدیمی که برگشته ذوق زده میشه هم عقلش میگه برو و قلبش میخواد ادامه بده این حالتو بیشتر دخترا تجربه کردن و خاطرات مرموزی ناخوداگاه تو ذهن ادم روشن میشه

همه اینا باعث میشه ناخوداگاه ادمی از یه فیلم لذت ببره و کاراکترها براش آشنای آشنا به نظر برسن

این فیلم هم یه معنی دور از ذهن داره و هم یه معنی نزدیک به ذهن برای عوام خاطرات زنده میکنه مثل وقتیکه نگار رو صندلی میخوابه تا مردم محلی نبیننش و این خاطره برای خیلیا اتفاق افتاده و یجور خاطره بازیه براشون

و با مهارت ربطش میده به اینکه نگار دوسداره بی عشق قدیمیش بمیره... با دم دست ترین چیزا کارگردان براش حتی کفن اماده میکنه! 

ادم همیشه از قاتلها و یا زن و مردهایی که بدون چارچوب رابطه ... دارن متنفره اما هم زاد پنداری عمیق این فیلم نمیزاره مخاطب حس تنفر کنه درست مثل وقتی خودمون گناهی مرتکب میشیم و خودمونو میبخشیم

ارزوی هر دختریه که عشق سرکشش رو تو ذهنش نابود کنه و تو یه جسم دیگه در رستاخیز دوباره ظهور اونو ببینه!

جسمی درست شبیه معشوق خودش اما رام آرام عاشق و مهربان...

خیلی دوس داشتم بفهمم قسمت هشتم که قسمت اخرشه چی میشه 

چرا جوادو دوباره دستگیر کردن؟

یعنی کسی چیزی فهمیده یا ... نگار لو اش داد... یا مرتضی صاحب کارگاه پنچر گیری یا...

در اخر هر قسمت یه نقطه عطف زیبا به درستی جا گرفته

نقطه عطفی که مخاطب را برای دیدنش تشنه نگهمیداره

گره های فیلم هیجان انگیز و غیر قابل حدس زدنه

و لوکیشن هایی خوشرنگ و لعاب در حد و حدود فیلمهای فاخر خارجی یا حتی خیلی بهتر ...

من‌حدس میزنم 

وقتی نگار و جواد تو کافی شاپ نشسته بودن و دو نفر بیرون کافی شاپ بودن و نگار مدام به اون دو نفر و لاستیک ماشینشون نگاه میکرد فهمید که تایر اصلا پنچر نبوده و یکی عمدا بادشو خالی کرده

شاید اونوقت رفته بود که بگه نمیشه و فلان و گفت دوست ندارم

اما بعد نقشه کشید که به این روش به جواد نزدیک شه نکنه که اون واقعا قاتله و نگار در حق بچه ها اجحاف کرده

بردش اونجا و از مرتضی سوالاتی کرد این بالاخره حقوق خونده و میفهمه اون راس یا دروغ میگه

بعد هم که فهمید غیبش زد 

شاید پرونده ای که ازش صحبت کرد شب تو ویسی که گذاشت همون پرونده جواد بود که دوباره به جریانش انداخت!

و رفت و لو اش داد

این صحنه رو من تو مهر مادری هم دیده بودم

فاطمه معتمد اریا هم مدد کار بود و به بچه بزهکار جا داد که شب لو اش بده

و مامورا اومدن بردن بچرو که از کانون فرار کرده بود 

و اون تیر خلاص به بچه بود 

معتمد اریا از اعتماد و احساسش سو استفاده کرد

بچه عکسی که از معتمد اریا داشت گذاشت تو کانون

و برای همیشه فرار کرد...

و این شاید سزای کسیه که دنبال لقمه ای بزرگتر از دهانش میره...

کاش به حق خودش که شکوفه بود و تو حد و اندازه خودش بود قانع بود 

کاش جواد همون اول راستشو میگفت و بچه هارو میبرد بیمارستان

اونجوری میفهمیدن اون تقصیری نداشت

شاید ترسید بگن بچه هارو دزدیده...

کاش اصلا بچه هارو سوار نمیکرد 

کاش...

خیلی دلم برا جواد سوخت....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2824
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792