امروز مراسم نامزدی یک نفر از اقوامم بود ، چقدر براشون ذوق داشتم ، چقدر عشق رو میشد از چهره شون خوند داستانشون اینطور بودش که دختر خانم دانشجوی شهر ما بودن حدودا 9 سال پیش و همیشه به یه کافه ای رفت و امد داره ، آقا پسرم که میشه اقوام من اون کافه پاتوق خودشو دوستاشه غروبا بعد خیلی اصرار و پافشاری کرد که برن خواستگاری ولی خانواده ش مخالف بودن دلیلشون این بود که شناخت ندارن و غریبه ست و اون از شهری که 8 ساعتی با ما فاصله دارن ، خیلی بهشون سخت گذشت،
توی این چندسال حتی کارمندای ترمینال شهرمون که میشناختن همیشه سرزنش میکردن خانواده ی پسره رو چون اونا خیلی بهتر میدیدن که چقدر رفت امد دارن به شهر همدیگه و دختر خانم درسشون تموم شده ، دیدارشون این چند سال پارک و....
ولی موندن به پای هم و خانواده ی پسره هم تسلیم شدن ولی حیف ای کاش همون موقع رضایت میدادن و اینقدر طولانی نمیشد
تصوری که داشتن خیلی غلط بود ، این دختری که من امروز دیدم بنظرم واقعا بی نظیر و هم رفتاری و هم ظاهری و خیلی زود قضاوت کردن ، امیدوارم خوشبخت بشن درکنار هم من که ذوق زده ام بخاطرشون