من با خانواده شوهرم و جاریم تو یه ساختمونیم
خانواده شوهرمو باهاشون نمیرمو بیام نمیبینمشون
ولی جاریم همش تو حلقمه دیروز با تلفن حرف میزنم شش بار پشت خطی شد خیلی عصبی شدم بعد زنگ زدم میگم کاری داشتی دیدم مثل همیشه میخاد پز بده که اره تو همش تو خونه ای دلم برات میسوزه میخام بریم مسافرت و این حرفا سالی شش بار میره مسافرت همش آویزون مادر و خواهرو اینا میشه اسمشو میذاره مسافرت بعد برای من اظهار دلسوزی هم میکنه
بعد من یه بیرون میخام برم فوری میپره جلوی راهم هی امار میگیره که اره کجا میری و هی حرف حرف
یا اینکه میرم جایی هم همش زنگ پیام هی اطلاعات بگیره
حالا من مشکلم اینه که همش داره ب من تلقین میکنه که تو گناه داری همش تو خونه ای کاش توهم یه مسافرت بری منم بهش گفتم من سالی یبار میرم مسافرت ولی با کیفیت من مسافرت یهویی و بیخودی دوس ندارم دیگه دهنشو بست
پسرش سالی دویست بار سرما میخوره بمن نمیگه میاد خونمون میده ب پسرم تا یه هفته بچم تب میکنه بخدا دیگه خسته شدم
توذوخدا یه راهی جلو راهم بذارید همش داره حس بدی بهم دست میده همش فک میکنم اون داره درست میگه من همش تو خونم دارم افسرده میشم دیگه