میگم دیگه ۲۱ سالمه یه بار کارمو به خاطر مامانم از دست دادم الان دوباره تو شهر خودمون یه کار پیدا کردم حقوقشم واسه من خوبه میگم بیا برگردیم شهر خودمون میخوام برم سرکار همسن و سالام همه به یه جایی رسیدن من فقط هنرم شده خوردن خوابیدن نمیزاره
میگه باید خونه پدرجونت اینا بمونیم اینا کسیو ندارن تنهام کی غذا بپزه کی خونه تمیز کنه کی به جوجه اردکا برسه پرنده ها تازه تخم گذاشتن کی ازشون مراقبت کنه
میگم خب تو بمون من میرم شهر خودمون بهش میگم باعث بدبختی من تویی فقط میخنده
خب من چیکار کنم تو یه روستا گیر افتادم اینجا هیچی نداره جز خوردن خوابیدن کاری ندارم
میگم میخوام برم شهر خودمون دنبال هنرم کار پیدا کردم نمیزاره خسته شدم
اگه بزاره حس عذاب وجدانی ک بهم میده خفم میکنه
خسته شدم این چه خونواده ایه من دارم 💔