من با مادرش زندگی میکنم
شوهرم ماه پیش ماموریت بود مادرش بشدت اذیت میکرد شوهرمم عین خیالش نبود میگفت بزرگتره بزار بگه
من جمع کردم ب اسم مهمون رفتم خونه بابام
بابام منو برد
بعدش گفتم نمیام خونه مامانت تا تو بیایی شوهرم داد هوار کرد
گفتم مادرت اذیت میکنه من نمیام
کلی فحشم داد
شوهرم باباش و داداششو فرستاد دنبالم نرفتم
جنی شده بود ک ب احترام پدرم میومدی پاشده اومده دنبالت
منم گفتم تا از ماموریت برنگرده نمیرم
البته میگفتم طلاق جدی جدی
گفتم بچه ها رو ببر میریم طلاق بگیریم
شوهرم خودش اومد دعوا کردن با بابام منو زوری برگردوند
از دو هفته پیش ک برگشتم زندگیو جهنمم کرده
نمیزاره برم بیرون تو خونه پوسیدم
با رفیقای الندگش میرن گردش
تا تقی ب توقی میخوره میگ تو زن زندگی نیستی
شوهرم میگ فقط بخاطر یه چیزی برگردوندمت ک اونم چون ماشینم اسمت بود آوردمت وگرنه طلاقت میدادم
دیروز داداشش گفته زنت چ بی ابروست چرا قهر کرده کی چی گفته چرا بی آبرویی میکنه
شوهرمم داغ کرده بود اومد منو ب فحش بست ک راست میگن تو ابروی منو بردی ک دم ب دقیقه فرار میکنی خونه بابات
منم گفتم عرضه داشتی خونه جدا میکردی ک اینجوری نمیشد
گفت تو بمیری هم من خونه جدا نمیکنم با مادرم زندگی میکنم همین
مادرشم صبح با شوهرم بحثش شد گفت زهرا بخاطر بیکاری خودشو انداخت خونه پدرش ابن دیوونه رو از ماموریت برگردوند چرا اومدی
شوهرم باز بهم گیر داد
بخدا خستم