2777
2789

مدتیه که با همسرم مشکل پیدا کردم و دچار یه بیماری شدم که منتظر جواب پاتولوژی هستم خاله ناتنی هم به خاطر همون بیماری فوت شد، مدتی بود به خالم و داداشم که فوت شده بودن فکر میکردم و بهشون میگفتم شما وضعیت منو مبینینین؟میبینین که چه قد تنهام

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

پیش خودم میگفتم اگر دنیای دیگه ای هست و اونا منو میبینن توتو خواب بهم وحی بشه ... خلاصه دو سه روز نگذشته بود که خلاصه دیشب خواب دیدم خونه مامانم بودم ، خالم با چادر سفید که مثل همیشه محجبه بود گفت خاله جان داداشت هم گفته که خیلی دوست داره، تو خواب حس کردم اره حواسشون بهم هست

تو خواب تشنم بود میخواستم آب بخورم تو همون حال گفتم مثلاً حتی وقتی تشنمه و آب می‌خوام بخورم به  نیست داداشم به امام حسین سلام میدم ، خالمم داشت همون لحظه که میگفتم همراهیم کرد سلام داد

تو خواب تشنم بود میخواستم آب بخورم تو همون حال گفتم مثلاً حتی وقتی تشنمه و آب می‌خوام بخورم به نیست ...

خواب ها الکیه

جدی نگیر

ی جا خوندم آدم وقتی دلتنگ باشه مغز ی جوری میکنه ک آدم خواب ببینه

اصلا آدم معتقدی نیستم و حتی نماز هم نمی‌خونم

جاشون بهشت باشه انشالله

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز