سلام ! ما یه دوست خانوادگی داشتیم که خیلی باهم صمیمی بودیم ( خلاصه میگم ) ده سال همیشه باهم بودیم مسافرت تولد رستوران کلی باهم میگشتیم و خوش بودیم تا اینکه یه نفر با هزار تا حیله و کلک وارد دوستی ما دو تا شد و تا سه چهار مله نشده دوستی ما رو با برنامه ریزی و نقشه های مظلوم نماش بهم زد و دوستی ما با ملی کینه و نفرت از هم جدا شدیم اینم بگم که بعدا دوست صمیم اوند و کلی معذرت خواهی کرد و بابت حرفهاش شرمنده بود ولی چون ضربه بزرگی به من زد نتونستم ببخشمش و نتونستم ادامه بدم ! الان چند سال میگذره و جالبه که اونا باهم صمیمی شدن ومن مطمعنم اون شخص سوم با جادو و دعا اومد ما رو از هم جدا کرد ! ما باهم خیلی چقت بودیم بچه هامون و خودمون همسن بودیم حالا من نمیخوام دیگه باهاش دوستی مو ادامه بدم یا اشتی و از این حرفا ! ولی میخوام با چشای خودم و تا وقتی اینجام (در شرف مهاجرتم ) ببینم که دوستیشون ب بدترین شکل از هم پاشید همان طور که شش ماه نتونستم بخابم نتونستم غذا بخورم و دیگه هیچ وقت نتونستم به کسی اعتماد کنم ! دیروز به فکرم رسید بخاطر این موضوع برم دعانویس تا دوستیشون بهم بخوره
(دوستان من خیلی خلاصه بهتون گفتم اگه اصل مطلبو بهتن میگفتم مطمعنن بهم حق میدادین ) من زندگی این خانوم و نجات دادم و خودمو تو دردسر انداختم و کلی ماجرا …..
درسته تا بحال بد کسی و نخواستم ولی این دفعه میخوام من بخدا به کارما سپردم ولی اون عفریته دست کارما رو از پشت میبنده !