زندانی تو خونه
کلی دخالت و بدبختی هر چقدر جنگ و دعوا کردم انگار ن انگار ، فقط دنبال سوژه این
موندم ذات ندارن؟ ادم نیستن؟
بس ک حسادت میکردن یکی اومد فامیل دور گفتم اینو دیگ نمیتونن لج ببندن با کسی چون دوره و ارتباطی با هم ندارم سریع اوکی دادم با اینک نمیخواستم همینم ماه اول نامزدی اینقدر دخالت کرد ک کی میاد کی میره تا زودی عروسی گرفتیم سر دو هفته طلاق ک داستانش طولانیه
حالا بعد اون این همه سال میگذره حیا نمیکنه هنوزم حسادت و بدخواهی
هر چی موقعیت خوبه دو بهم زنی میکنه
بعد همه میگن چرا با همشهری یا اشنا اوکی نمیشی، خو بخاطر همین مسائله
این عقده ای نبود من با همون ک انتخابات نبود نمیرفتم
هر چی موقعیت داشتم همه رد کردم چون میدونم داخل شهر خودمون زندگی برامون نمیذاره ب شدت حسوده
ولی ی خواستگار داشتم دوسش داشتم و همونطور ک تصور میکردم همون کارا رو کرد
اختلاف ا سر حسادت انداخت و پدر مادرمم پشتش گرفتن و گردن نمیگرفتن ، منو هم متهم میکردن
همون چیزی ک فکرش میکردم شد
هر کی میپرسید این همه موقعیت خوب چرا رد میکنی میگفتم چون نمیذارن اینجا زندگی کنیم و همش دخالت میکنن پدر مادرمم پشتشون میگیرن.
خود کثافتش میدونست معیار من شهر دوره همش میگفت با ی همشهری باش، میدونستم میخوا زندگی برام نذاره