سلام عزیزان خوبین ان شاالله
من یه هم عروس دارم که اوایل ازدواجمون اخلاقش خوب بود یهویی معدن همه آدما رو کشف کردم اون خیلی بم حسودی میکنه هر چی میارم هر چی میپوشم باید اونم مثل من میخره اخلاقش یه خورده عوض شده البته خودش کینه توزه یه بار خونه برادر شوهرم بودم دختر برادر شوهرم بام اومد اون وقتی دید بامن اومد خونه پدر شوهرم گفت این برا چی اومده مگه پدر مادرش مردن ؟ همه میشنیدن هیچی نگفتن گفتمش مامانش نفرستادش خودش خواست بیاد گفتم برا چی پیش بچه ها رو بزرگا حرف میزنیم یاد میگیرن از ما اون قهر کرد رفت خونشون من هیچی بهش نگفتم مادر شوهرم هی میگه برا چی اینجوری بش گفتی مگه تو بچه ای باااونا داری گفتمش نه ولی میبینم حق این دختر بچه ضایع شده مگه حقش نیست بیاد خونه بابابزرگش من تازه باردار بودم یعنی ۶ هفته اینقدر گریه کردم که نگین خدا از هم عروسم نگذره به شوهر وبرادر شوهرش گفته یعنی من گفتم بستونه از حقد و کینه و خسیس بازی باور کنین یه مدت شوهرش خونه پدر شوهرم غذا نمیخوره هم عروسم بام قهره به خاطر هیچی روز بعدش رفتم ازش عذر خواهی کردم بش گفتم ببخشید ولی من چیزی نگفتم که قهر کنی گفتش چرا گفتی قسم خوردم بازم میگه گفتی بهش گفتم تو مثل خواهرمی بزرگترمی چرا من بهت اینجوری بگم اگرام گفتم شرمنده چون من تازه باردارم نمیدونم حالم چجوزی حال و حوصله سر و صدا و بحث و نداشتم حتی بوسیدمش و اومدم بیرون همون روز از بس فشار اومد لکه بینی شروع شد سه روز رفتم سونو گفتش سالمه ولی اگه خونریزی داری احتماله بیفته همون روزی که رفتم سونو خونریزی شروع شد رفتم خونه بابام استراحت مطلق چون خونه پدر شوهرم اصلا استراحتی ندارم اونجا که بودم همه اومدن دیدنم به جز هن عروسم که باش بحثم شد همش کار اونجا درد شدید گرفتم بعدش سقط کردم حالا چند ماهی میشه که برگشتم خونه شوهرم مادر شوهرم میگه اون بارداری نیس پریودیت تآخیر داشته خیلی ناراحت شدم از حرفاش انگاری من دروغ گفتم دیگه اگه باردار شدم به هیچکذومشون نمیگم ازشون متنفرم عروس رو میخوان فقط برا کار همین خدا رو شکر که شوهرم باورم داره و خیلی دوستم داره و حواسش بم هست