رسیدیم مشهد دیر وقت بود ما بودیم و یک خانواده ای ک از گلستان اومده بودن ( توی همون اتبوس بودن) ک ماشین پیدا نمیکردن برن حرم سنی بودن و خوب فارسی هم بلد نبودن ترکی حرف میزدن ماهم که از طرف مادم ترکیم یکم متوجه حرفاشون میشدم
خلاصه که مامانم اسرار کرد که امشبو بیاین خونه ما فردا صبح برید حرم اونا هم بدون تعارف اومدن خونمون