من خواهر دوقلوی معلولم نمیذاره اتاقم بمونم میندازتم بیرون و انقدر جنگ اعصاب راه میندازه که جونمو برمیدارم فرار میکنم
وسط سه تا عموی معتاد تو حال میموندم جا نداشتم که
که عموم بهت نصف شب تعرض کرد و ۴۸ ساعت بعدش ای سیو بستری بودم
من پدر مادرمو نمیبینم بابامم میادا اونم معتاده
مامانبزرگم بعدش منو اورد دوباره خونه گفت من هیچی به عموهات نمیتونم بگم یه اتاق بدون پنجره که انباری بود بهم داد
من الان بیشتر از دوساله اینجام
عمم برام تخت و کمد اورده مامانبزرگم نمیذاره
میگه اون اتاق منه موقت دادم ستاره این تخت و اینا رو میدم به پسرم
کمد ندارم بخدا همه لباسامو تو ساک های زیپ دار گذاشتم دیگه نمیدونم چیکار کنم لوازم ارایشی هام پخشو پلاست
لباسامو اویزون کنم میاد میندازه بیرون میگه جای من نذار
من ناراحت نیستم مدیونشم که بزرگم کرده
اگه نبود من ستاره الان نبودم
خیلی از موفیت های شغلیمو هم نداشتم
ولی کاش حداقل بتونم اون کمدو بیارم لباسامو بذارم
بهش میگم بذار درست کنم اتاقو با هزینه خودم من چند ماه اینجام خدا قسمت کنه تا اخر تابستون ازدواج میکنم
نه که نه فقط بده به پسراش
امقدر روحیمو باختم
بنده خدا خواستگارم صبح میاد حالم خوبه از سرکار میرسم خونه نابود میشم حالا فکر میکنه اختلالی چیزی دارم اصلا نرمال نمیتونم باشم انقدر که تو فشارم