اینو مینویسم اینجا که واسه خودم یادگاری بمونه
بالاخره رفتم دیدمش. بعد از سال ها...
کلی راه رفتیم
دنبال جای پارک گشتیم
دنبال کافه گشتیم
کوه رفتیم
و...
چندین بار گفت امیدوارم بهت خوش گذشته باشه.
واقعا هم بهم خوش گذشت. لحظه لحظه اش قشنگ بود.
هنوز مثل قدیم مهربونه
هنوز حامی و پشتیبانه.
هنوز وقتی میخوایم از خیابون رد شیم طرف ماشین ها میایسته و منو پشت خودش قایم میکنه.
هنوز موقع قدم زدن از من میپرسه داریم درست میریم؟ من جهت یابیم خوب نیست... (:
جهت یابیش خوبه. از من میپرسه که دلم خوش باشه.🙂
هنوز پایه اس.
هیچ تغییری نکرده. فقط یه کم بزرگ تر شده.
هنوز دست و دلبازه. مثل قدیم دوست داره بریم بهترین کافه. هنوز من دنبال ارزون ترین گزینه ی مِنو میگردم و اون دست میذاره روی چیزایی که میدونه من دوست دارم و میگه اینم سفارش میدم.
هنوزم میپرسه گرسنه ات نیست؟ خسته نشدی؟ گرمت نیست؟ میخوای وایسی اینجا برم ماشینو بیارم جلوتر!؟
هنوز توی ایستگاه تا لحظه آخر که میخوام از گیت رد شم باهام میاد جلو. بهش میگم برگرد دیگه. میگه میخوام رفتنتو ببینم.🙂
هنوز دو ثانیه بعد از خدافظی sms میده: رسیدی پیام بده.
من هنوز دوسش دارم. خیلی دوسش دارم.
ولی دیگه دیره
خیلی خیلی دیر شده.
اگه چند سال پیش حماقت نمیکردم و بچگانه رفتار نمیکردم، الآن نمیگفتم دیر شده.
آدم بارها عاشق میشه.
باید حواسش باشه که دیر نشه، که همه چیو خراب نکنه...
من چند بار عاشق شدم.
هربار خراب شد. با بلایای طبیعی و غیر طبیعی. ولی اولین و آخرین رابطه ای که خودم خرابش کردم همین بود.