اقا ما بعد دو سال دعوت شدیم خونه داییمون رفتیم رو بوسی کردیم مامانم براش یه ست ظروف چینی و یه مانتو و روسری خرید بردیم 😐 چون زندایی و مامانم یه تایمی صمیمی بودن، زنداییم شروع کرد عوض شدن چون وعض داییم خوب شد یهو همه جا پشت ما حرف زد گفت در حدم نیستن
بگذریم حالا گذشته ها گذشته
دیدم رو گاز ماهیچس گفتم به به زندایی لیلا چه کردی نگام کرد خندید
اقا رفتیم نشستیم یه چایی گذاشت جلومون بدون قند و باقلوا و.....
وسط حرف مامانم رفت تو اشپزخونه ماکارونی درست کرد اونم با سویا 😐 بدون سالاد و نوشابه و هیچی یا اب گذاشت سر سفره 😐
تمام مدت سر سفره از گرونی دلار و... میگفت مامانم خیلی ناراحت شد حق داریم بنظرتون؟
اخر سرم گفت مامانم لینا دعوت بودن نشد تدارک ببینم،
شاید ما خیلی حساسیم 😐 انقدر حرصم گرفته جایی نتونستم خودمو خالی کنم از وقتی پولدار شدن خودشونو میگیرن همه فامیل هم میگن
قبلا داییم و زنداییم خیلی خاکی بودن