و بار سوم
اینبار 19 سالم بود
داشتم از دانشگاه برمیگشتم و هوا تازه تاریک شده بود
دستم چتر داشتم چون فصل بهار بود و بارون تازه بند اومده بود
کوچه هم که پرنده پر نمیزد
سر کوچه یه ماشین نگه داشت و کسی پیاده شد
صدای پاهاش که کم کم بهم نزدیک شد نور چراغا جوری بود که اگه کسی نزدیک میومد سایه ش زودتر از خودش دیده میشد
من فقط سایه دست پسره رو دیدم و با دسته ی چتر جوری زدم به فکش که دسته چتر شکست و فکش هم فک کنم شکست
و اینبار داشتم دنبالش میدویدم که بگیرمش و تا میخوره بزنمش
ولی فرار کرد و رفت تو ماشین
اومدم خونه هم هیچکس نبود اونقدر گریه کردم