برای ما هم تو شهرستان خودمون ساوه برای پدربزرگم اتفاق افتاده مامانم تعریف کرده برام یه روز عصرپدر بزرگم گوسفندا رو برده بود چرا
بعد پدر بزرگم نزدیکای ساعت هفت یا هشت شب بود برمیگشته بیاد خونه تو یه جا متروکه دیده چند نفر ساز و دهل زنان دارن میرن و میرقصن پدر بزرگم کنجکاو میشه بره ببینه چیه که دیده قبیله جن هستن همونجا پدر بزرگم فرار میکنه میاد از ترسش گوسفندا رو هم نمیاره