من قهرم خونه بابامم
شوهرم ماموریته
ب اسم مهمون اومدم خونه بابام
پشت گوشی با شوهرم دعوام شد بشدت
دعوا ب خانواده تا ا هم کشید
منم گفتم طلاقمو میگیرم
بابامم اوکی بود
چون هفت ساله اینجوریه شرایطم
با مادرشوهرم زندگی میکنم بلاتکلیفم
یه بی عرضه ب تمام معناس
و یه دیوونهههههه بی آبروست
شوهرم هنوز از ماموریت نیومده
یه هفته س زنگم نزده
دیروز باباشو برادر کوچیکشو فرستاده دنبالم
منم نرفتم
بابام هم گفت برو ولی من نرفتم گفت بزار شوهرم بیاد تکلیفمو مشخص کنم ببینم باهاشونم تا جداست خونم
نمیخاستیم کسی بفهمه این بی آبرویی رو
شوهرم احق من رفته به عموهام زنگ زده ب همشون گفته پدر زنم زنمو ب اسم مهمون برده خونش الانم نمیذاره زنم برگرده
عموم هم بابامو دعوا کرده ک تو چرا آوردی و.....
بابام مامانم فحش داده ک دیروز باید میرفت دخترت نباید میموند
مامانم میگ دخترم گفته اگ برم خودمو میکشم
بابام میگ بدرک بره خودشو بکشه
قراره بیان بچه هامو ببرن
من دق میکنم
خانوادم ب بچه هام میگن یتیم میگن یتیم زود بزرگ میشه
کم کم از وجود بچه هام اذیتن ده روزه تازه اینجام
خدا کسیو دچار دردم نکنه
بغض شدیدی دارم نمیتونم گریه کنم
بقران میخام همین الان خودمو دار بزنم
ولی میترسم شوهرم و بابام بعد من دعوا کنن و درگیرشن
بخدا من خیلیییی عاقلم خدا یه دیوونه رو ب من داد
خانوادشم بدتر از اونن