یه دختر 18 ساله که تمام تلاششو کرده برا زندگیش
فهمیده کتاب خوبه کتاب خونده
فهمیده مادرش از چی راضیه همونو انجام داده
همیشه قوی بوده و تو هر شرایطی امید داشته
اما الان میبینه اصلا زندگی نکرده
همیشه بهش گفتن بهت اعتماد داریم خودت بزرگی ولی میبینه حق انتخابی نداره تو چیزی
فقط توی بیرون رفتن که اونم یا برای درسشه یا باشگاهش
میبینه برای رفتن با دوستاش بیرون باید کلی اجازه بگیره
میبینه برا خریدن لباس باید تاییدی بگیره
میبینه باید جوری رفتار کنه که بقیه دوسش داشته باشن چیزیم بگه میشه پرخاشگر
خودشو با درسو ورزش سرگرم کرده تا از اتفاقات دور و برش بی خبر باشه
سال به سال زندگی سخت تر میشه توقعات بالاتر میره..
تنها امیدش فکرکنم کنکورشه
مستقل بود از بچگی چون پدرومادرم شاغل بودن و همیشه تنها بوده
زمانیکه همه مادرا بودن مادرش نبوده چون کار داشته
پدرش همیشه میگفته بهش که باعث میشه به کاراش نرسه
نظرتون راجب این دختر چیه؟ چه نصیحتی براش دارید؟