دیگه کسایی که تاپیکای من میخونن میدونن این زن هرروز یه داستان جدید داره😑 حالا دیشب رفتیم خونشون از بدو ورود اه و ناله به شوهرم که زنگ نمیزنی سر نمیزنی حالا چهارروز پیش خونشون بودیم
بعد هم خودش هم دخترش با من تو قیافه بودن یه جور که دخترش با زور جواب سلام من داد انگار باباشون من کشتم این به کنار
تا رسیدیم به شوهرم میگه یه روز من ببر فلان جا خرید دارم باز یکم بعدش گفت فردا بیا دنبالمون با ماشین بریم دور بزنیم دلمون گرفته😐 انگار نه انگار منم وجود دارم یا ادمم چقدر بدم میاد از این زن میخاستم دهنم باز کنم بگم با ماشین من لازم نکرده جایی بری😒😒 خلاصه هی گفت و گفت و منو حساب نکرد چکار کنم بشونمش سر جاش،!؟؟!